بغض پیراهنم را براده شد
صبر باز هم مرا پیاله شد
شیشه اتاقم باز هم شکست
وباز باد صدایش پر از تو شد
راه می روم کجا : در میان خاطرات
باز هم اتاقم پر از بهانه شد
حوض کوچک خاطراتم به یاد تو
باز هم مرا ماهی قرمز قصه تو شد
موجی از صدای بودنت : طپیدنت
باز هم مرا پر از انتظار مرده شد
خس خس گلوی خسته ام هنوز
بارکش ترانه : بی تو ماندن : تو شد
چه پاره پاره حرف می زنم ببین
حرفهایم پر از غربت تو شد
فصل رویش برگها تو را می برم ز یاد ولی
اشکهای کهنه شبانه ام مشک و ساقی تو شد
رفته ای : چه زود جسم خاکی کبود
رفته ای : ولی سایه ات مرا ربود
سایه ات چه خوش در دفترم نشست
بیت و غزل ولی تو را در دلم شکست
ذهن آماده شد : سکوتم پر از تو شد
بوی حضور تو باز شاعرانه شد
در را گشوده ام : بازم تو را سروده ام
مبهم ترین واژه باز : رفتنت ایهام و غصه شد
چشم بسته ام به تو : جسمم اسیر توست
رویای بی کران : ای حضور جاودان
باز داغ رفتنت مرا تازه تازه شد
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت
من غریبم میون همه گلها خدا
گلها از بودن من سیر شدن : باز چرا
من خودم پرپر شده ایامم
بی سبب از من تنها شدن دور چرا
باغ دل مرد و کسی یاد نکرد
که زمانی منم تازه شکوفتم در آن باغ چرا
من همانم که گلی را بوئید
سیلی خورده به گل را شوئید
گلها یادشون میاد سیلی اول من می خوردم
من به جای همشون می مردم
توی باد یا که خزون واسشون جون دادم
گلها حالا بی وفائی می کنن
از من خسته جدائی می کنن
چه شبی بود زمانی که گلی را چیدن
بخدا تا خود صبح از غم و غصه به خود پیچیدم
می کنم خنده به گلها : همانها که مرا می راندن
چه بگویم : چه سکوتی دارم
قلبم از فرط تبسم : خنده های الکی می گیرد
من و یک جمله بهم پیچیدیم
نازنین ناز گلا : مهرتان را دیدیم
باغ گل مال شما
نه نه : همه باغستانها : همه عطرستانها
همشون مال شما
من به تنهایی خود خو کردم
نه به تنهایی : به ایام پر از غصه و غم رو کردم
نوشته شده توسط مریم در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
اگه پیش من بودی دستاتو توی دستام می گرفتم
نرم نرم مثل ابریشم خوشبو و پر از عطر خودمو تو بغلت جا می دادم من
گریه می کردم و خواهش که گلم دیگه نرو : دیگه نرو تازه اومدی و رسیدی تو بدستم
بخدا با بودنت جون می گیرم من
مهربونم باتو آروم می گیرم من
اگه باشی گل ریحون رو سرم پاشیده میشه
عطر خوب نفست رو ی تنم : رو تنه خسته من تابونده میشه
نازنین بی خبر از حال و روزم
نمی دونی چی کشیدم وقتی رفتی و دیگه تو رو ندیدم من
با خیالت خاطراتم زنده می شد
رفتن لحظه آخرت برام تدائی می شد
گفتی بر می گردی و : ای وای دیگه باورم نمی شد
که بگی می برمت عرش الهی : پیش اون شاپرکا : خدایی که خواستی
چشمامو بستم : تا بیاد صدای پات برسه بگوشم
بشه در باز و بیای دستاتو بزاری رو ی چشمامو و بگی : بگو که کی هستم
۱ـــ ۲ـــ۳ـــ زیر لب آهسته گفتم
ای خدا بهش رسیدم
۴ ـــ ۵ ـــ ۶ ـــبغلش زود پریدم
اونموقع چشمامو تازه به روش باز نمودم
نه نه : باورم نیست هنوزم
غم رسید و بوسه زد بر تارو پودم
اون منو برد به عرش : پیش اون شاپرکا : تابش ستاره ها : ناله های من و ماه
غم چه زیباست خدایا : از نگاهش تو رو می بینم من
جدا از من نکنش : که خدایا بی حضور قدومش دلی دلخونم من
نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
آسمون جا واسه من نداره
خنده ها جا واسه من کم میاره
یعنی انقدر من تنها بی کسم
که خدا هم منو تنها میزاره
زیوره زندگی من چی بوده
اشکهای دونه دونه : یا آرزوهایی که حبسه تو سینه
غم بودش : غم بودش : که هر لحظه کناره من بودش
اون وفا کرده : وفادار بودش
غم بودش: غم بودش : که هر لحظه کنار من بودش
پرسه جو کنید : بگید که بجز غم کی بودش
گله از غم نکنم شادم کرد
که مرا با خودش از روز ازل یاور کرد
گفتم از قسمت و تقدیر خودم : که کمی حال کنم
وصفی از زندگی پرخش و آمال کنم
گفتم و باز غم آمد که بگوید : مریم
من هنوزم گرفتار توام
چه بخواهی : چه نخواهی من وفادار توام
چه بخواهی : چه نخواهی من وفادار توام
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت
ضامن اهو به کنارم بیا
ضامن من شو : به سراغم بیا
خسته شدم از غم و از غصه ها
ای که دل بی کس من کرده هوایت بیا
ضامن آهو : اشک رهایم نمود
درد و اسیری: اسیرم نمود
باز صدای من تنها گرفت
ناله تمام تن من را گرفت
ای که خودت حال مرا دیده ای
روح خجل : روز سیاه منو هم دیده ای
روز گذشت : ماه گذشت : سال رفت
قول و قرارت چه شد از یاد رفت
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت

شاعران جمع شوند
فکر این شمع شوند
شمع می سوزد و من می سوزم
بوی آتش همه جا پیچیده
شمع می سوزد : طفلکی اه کشید
گفت مریم : کمکم کن : دل من می سوزد : گر گرفتم مریم :نگذار آب شوم
شمع؟ مریم بمیرد که تو هم می سوزی
مریم بمیرد که چقدر می میری
شمع : چه کنم ؟ هیچ کس نزدیکم نیست
گل هم سوخت : هیچ کس بی غم نیست
شمع ؟ من هم می سوزم : با تو من می مانم
شمع آب شدی؟ به خدا من بیشتر آب شدم : تیره و تار شدم
شمع ؟ سرد نشو : خاموش نشو : پر از اندوه نشو
شمع ؟من می میرم : تو آرام بگیر
تو فقط روی قبرم بنشین
روی اسم و خبر رفتن و مرگم
تو فقط ذره ای اشک بریز
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 21:1 موضوع | لینک ثابت
ایستاده بودم که پایم شکست
ایستاده بودم که رشته آرامشم گسست
من بودم : در هیاهوی لحظه ها
من بودم : و هزاران رد پا
من بودم و رقص داغ ناله ها
من بودم و سو سوی وحشی بادها
من بودم و گریه ها
شب شد و باز سردم شد
شب شد و شب بهانه مرگم شد
ایستاده افتادم
شمارش : حادثه ها : ثانیه ها: دروجودم پیاله شد
پلکهایم منجمد : لبهایم بی رنگ : مرگ نزدیکم شد
گرم شدم : دورو ورم آوار شد
صدای مبهمی مرا آغاز شد
مریم : بیدار شو
این منم : انعکاسی از خدا
حادثه رخ داد
حادثه شو
سایه رفت: صبح شد
مریم بخند : خدا یارت شد
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 20:16 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم بگریم : کمی آن دورتر
روبروی شب مردابی
پیش یک آتش خاموش پر از خاکستر
دوست دارم بگریم : کمی آن دورتر
روبروی شب بارانی
پیش یک گلپر معصوم پر از ناله تر
دوست دارم بگریم : کمی آن دورتر
دورتر از قدم دیروز
نزدیک به فردا و به دنیای دگر
دوست دارم بگریم : کمی آن دورتر
دورتر از تیرگیها
روبروی همه سادگیها : شب و مهتاب دگر
دوست دارم چشمها: اشکها را قربانی کند
گریه هایم سوزش شمع ها را طولانی کند
دوست دارم بگریم : گریه هایم بارانی شود
نغمه های سوزناکم هر لحظه طوفانی شود
دوست دارم بگریم : کمی آن دورتر
روبروی شب مردابی
پیش یک آتش خاموش پر از خاکستر
نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
مبهم ترین واژه باز رفتنت ایهام و غصه شد
گلها یادشون میاد سیلی اول من می خوردم
بی حضور قدومش دلی دلخونم من
گفتم از قسمت و تقدیر خودم که کمی حال کنم
قول و قرارت چه شد از یاد رفت
شمع : من می میرم تو آرام بگیر
شیرین ترین حادثه: گاهی فقط یک لبخند ساده
دوست دارم بگریم کمی آن دورتر
ستاره خاموش ستاره من بود
از زمانی که زمان چین و چروکم بکند من چقدر می ترسم
درباره وبلاگ

اول سلام میکنم به شما وبلاگیهای
مهربان............که با حضور هر چند
کوتاه خوددرونم را پر از ترنم و عشق
میکنید..........می ستایم شما را و
هر کس را که با امید زندگانی میکند
وبلاگ را ساختم تا با شمابمانم و شعر
هایم را ناقابل ره توشه گفتمان با شما
کنم...................مریم
25سال..............تا شقایق
هست...............زندگی باید
کرد×××××
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY